ﬡᖲᗩᖇᗩ
مســـــافرم و نمی دانـــم راهــــم چیست ؟؟؟
ﬡᖲᗩᖇᗩ
من مســـافر مجرمی شــدم که حتــی ذره ای خطــا در پرونــده ی عشقش وجود نــــداشت
ﬡᖲᗩᖇᗩ
چمـــدانی دارم که بیش از تنهـــایی و بی کسی ام جای دیگـــری ندارد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
مسافـــرم... مسافــرکوچــــه های بی کســـی ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
زمانه ی من تهی از هر عاطفه ای به آخرش نزدیک می شود و تنها من را با کوله باری از غم بی او بودن تنها می گذارد
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند مـــرده ای می شوم که سالهاست زیر خـــاک مــدفون است
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند آواز مرگـــم را پرنـــده های اسیـــر در قفس سر می دهند ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
خیـــال عشــــق که به سرم می زند آرزوی داشتـــن تــــو زجری عظیــم می شود که قلبـــم را پاره پاره می کند...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کاش میشد جلوی سرنوشت را گرفت....
ﬡᖲᗩᖇᗩ
کاش میشد زمانمان را یکی کنیم تا بگویم در یک کلام: دوستت دارم!!!
ﬡᖲᗩᖇᗩ
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ، در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ، همیشه دلتنگ توام ...
ﬡᖲᗩᖇᗩ
شــَبـــِ تآریکـــ ، اُتــ ـآقـــ ، پـَنجرهـ ـهآیـــِ یـَـخــ زَدِهـ ، نـُـور مـ ـآهـ وَ جـ ـآیـــِ خـالیــِ تــُو ... هَمهـ بـآ ـهَــمــ تـَـنهـ ـآ مـ ـآنـدِهـ ایمــ ... مــَنـــ ، قـَـلـَمــ ، کـ ـآغـَذ وَ اینــــ وآژه ـهآیـــِ سـَرگـَردآنـــــــ ...