ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
پدري با پسري گفت به قهر\ که تو آدم نشوي جان پدر\ حيف از آن عمر که اي بي سروپا \در پي تربيتت کردم سر \دل فرزند از اين حرف شکست بي خبر از پدرش کرد سفر \رنج بسيار کشيد و پس از آن\ زندگي گشت به کامش چو شکر\ عاقبت شوکت والايي يافت \حاکم شهر شد و صاحب زر\ چند روزي بگذشت و پس از آن\ امر فرمود به احضار پدر\ پدرش آمد از راه دراز\ نزد حاکم شد و بشناخت پسر \پسر از غايت خودخواهي و کبر\ نظر افگند به سراپاي پدر\ گفت گفتي که تو آدم نشوي\ تو کنون حشمت و جاهم بنگر\ پير خنديد و سرش داد تکان\ گفت اين نکته برون شد از در \«من نگفتم که تو حاکم نشوي\ گفتم آدم نشوي جان پدر»\ جامي
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن …





13 سال و 2 ماه و 27 روز و 12 ساعت و 43 دقيقه قبل