دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
زن - مجرد
امتیاز: 3105

دنبال‌شدگان

(614 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(423 کاربر)

گروه‌ها

(56 گروه)

بازدید

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

@♥ღ سکوت زندگی♥ღ ....به دلَمــ افتاده بـود ، كـ ِ امشَـــــــب حَتــما خوابتــ را ميبينَمــ امــا.... تا صُبحــ به شوقـ ِ ديدَنتــ خوابَمـ نبُرد !

✔کتــ☾ــے  ...
✔کتــ☾ــے ...

ما هردو عاشقیم...ب هم.ب نگاه ب لبخند..ب نق نق های کودکانه.......................اما عاشقیم ب هم............

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

خیلی از آدم هایی که دوست دارن با شما باشند ؛ از روی علاقه به شما نیست ، صرفاً به خاطر این که چشم ندارند شما را با کسِ دیگری ببینند ! آن زمانیکه مطمئن شدند تنها هستید تنهایتان می گذارند ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
www.arisaks.ir (10)10.jpg ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

تـــو بگـــو ایــن دل تـــابـــــ مــی آورد? اینهمـــه تنهـــــایـــی و ... ؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

پدري با پسري گفت به قهر\ که تو آدم نشوي جان پدر\ حيف از آن عمر که اي بي سروپا \در پي تربيتت کردم سر \دل فرزند از اين حرف شکست بي خبر از پدرش کرد سفر \رنج بسيار کشيد و پس از آن\ زندگي گشت به کامش چو شکر\ عاقبت شوکت والايي يافت \حاکم شهر شد و صاحب زر\ چند روزي بگذشت و پس از آن\ امر فرمود به احضار پدر\ پدرش آمد از راه دراز\ نزد حاکم شد و بشناخت پسر \پسر از غايت خودخواهي و کبر\ نظر افگند به سراپاي پدر\ گفت گفتي که تو آدم نشوي\ تو کنون حشمت و جاهم بنگر\ پير خنديد و سرش داد تکان\ گفت اين نکته برون شد از در \«من نگفتم که تو حاکم نشوي\ گفتم آدم نشوي جان پدر»\ جامي

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

کنــارت هستند ؛ تا کـــی !؟ تا وقتـــی که به تو احتــیاج دارند … از پیشــت میروند یک روز ؛ کدام روز ؟! وقتی کســی جایت آمد … دوستت دارند ؛ تا چه موقع !؟ تا موقعی که کسی دیگر را برای دوســت داشـتن پیــدا کنـند …. میگویــند : عاشــقت هســتند برای همیشه نه …… فقط تا وقتی که نوبت بــــــازی با تو تمام بشود ! و این است بازی باهــم بودن …

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

پدر دستشو گذاشت رو شونه پسرش,وازش پرسید:تو قویتری یا من؟ پسر گفت:من, پدر با دلشکستگی دوباره پرسید: تو قویتری یا من؟ پسر گفت من,پدر با دلی گرفته به یاد همه زحمتهایی که کشیده بود دستشو از شونه پسرش برداشت . دو قدم دورتر رفت و پرسید:تو قویتری یا من؟ پسر گفت:شما.پدر گفت چرا نظرت عوض شد؟پسر گفت:""وقتی دستت رو شونه ام بود فکر میکردم دنیا پشتمه""

این ارسال را بازنشر کرده است.
یک آقایِ مثلا نویسنده
یک آقایِ مثلا نویسنده

چای داغی که دلم بود به دستت دادم/آنقدر سرد شدم که از دهنت افتادم . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

گریه هام تا کی تو گلوم رسوب شه دوست دارم یکی رو بغل کنم تو بغلش گریه کنم انقدر که سبک شم.....خدایا خودت میدونی چی ازت میخوام ...برس به دادم دیگه خودت که شاهدی

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

من الان بغض کردم...نوشتن برام خیلی سخته ...

ღ♥ღβд®дNღ♥ღ
ღ♥ღβд®дNღ♥ღ

اون وقت تومثل همیشه با نگاهمون می کنی و بدون اینکه مثل بقیه فقط بهمون می زنی و لبخند می زنی و لبخند می زنی

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.