Bihoviat
من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی
Bihoviat
هر روز که می آمدی و بوســـه ای می دادی، من آن را گــِــره ای می کردم بین نخ های کاموا حال که شـــال گردنی قرمز با هزاران هزار گره برای تو بافتـــــه ام نیستی ... به خودم دلـــــداری می دهم ... برایش کـــوتاه بود؛ خوب شد که رفت ...!!!
Bihoviat
خیره است چشم خانه به چشمان مات من خالی است بیصدا و سکوتت حیات من حق السکوت میطلبد از لبان تو چشمان لا ابالی و لبهای لات من !
Bihoviat
اگه اولش به فکر اخرش نباشی اخرش به فکر اولش میفتی
Bihoviat
همیشه کسی درحقت نامردی میکند که روزی درنظر تو مردترین بود.
Bihoviat
كسانيكه ب آنان عشق ميورزيم از بيشترين قدرت براي آزردن ما برخوردارند "فرانسيس بومو"
Bihoviat
من به خودم مثل یک مداد رنگی نگاه می کنم شاید رنگ مورد علاقه تو نباشم اما میدونم روزی برای کامل کردن نقاشی ات به من نیاز پیدا خواهی کرد.
Bihoviat
چه تند تند میدوی برای فراموش کردنم...!
بی انصاف!
مگر نمی بینی پاهای خیالم در فراموش کردنت چقدر ناتوتن اند..؟!
Bihoviat
دوستی ها بیرنگ .....بی کسی ها پیداست .....راست میگفت سهراب .....آدم اینجا تنهاست
Bihoviat
ديگر نه از حادثه خبري است و نه از اعجاز چشم هاي آشنا ؛ از دلتنگي هايم كه بگذريم "تنهايي" تنها اتفاق اين روزهاي من است
Bihoviat
زمین خوردن چه زیبــــاست !! اگر هدف: بوسیـــدن خـــاک پــــای تـــــو باشد... مــــادرم!
Bihoviat
پنجره ها کلافه اند از سنگینیه نگاه منتظرم ... اگر نمیایی ، پنجره ها را دیگر زجر ندهم ! چشمهایم به " جهنم "...
Bihoviat
زخمی عمیق بر پهلویم هست مرهمش فقط نزد خداست روزگار نمک میپاشد و من پیچ وتاب هم نباید بخورم...! آتش این زخم خاکستر وجودم را از نو شعله ور میکند... و من با سیل اشکهایم... فقط میتوانم یاد خدا را از آتش حفظ کنم! خدایا نمک بپاش! آتش بزن! ملالی نیست........ فقط حواست به یاد خودت باشد که در آتش وجودم نسوزد!!! یعنی چند نفس دیگر.....!!!
Bihoviat
این روزها تلخ می گذرد ، دستم می لرزد از توصیفش ! همین بس که : نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی، مثل خودکشی است ،با تیغِ کُند