Bihoviat
ذهنـــم فلـــــج میشود ... وقتــــــی میخــوانمــت و تــــــو نمیگویی " جانــــــم ؟!
Bihoviat
تــــوی ایــــــن دنیــــا همیـــــــشه بعضــی ها "بــرای بــه جــایـــی رسیــدن" و بعضـی ها "بـعـد از به جـایــی رسیــدن" هــمــه چیــز را "زیـــر پــا" می گــذارنـــد...
Bihoviat
چگونه باور کنم که نیستی، وقتی هنوز صدای گرم و مهربانت در گوشم شنیده می شود. چگونه باور کنم که پر کشیدی، وقتی هنوز سرمست تماشای زیبایی ات هستم. باور نمی کنم، چرا که در لحظه لحظه هایم حضور داری، تو در زلال آبشاران جاری هستی و در لطافت عشق به چشم می خوری. هنوز هستی و تا همیشه خواهی بود....
Bihoviat
اگر نسیمی شانه هایت را نوازش کرد بدان آن هوای دل من است که به یادت می وزد
Bihoviat
من
مثل بادکنکی به دست کودکی
هرجا می روی با یک نخ به تو وصلم
نخ را قطع کنی ، میروم پیش خدا !
Bihoviat
خوش به حال خدا که "لحظه به لحظه" با توست
و "من" همیشه درباره ی "تو" با "او" حرف میزنم
Bihoviat
درد ، مرا انتخاب کرد
من ، تو را
تو ، رفتن را
آسوده برو ! دلواپس نباش
من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم
Bihoviat
من آنقدر خواستمت که نخواستنت را ندیدم
تو آنقدر نخواستی که هیچ چیز از من ندیدی
Bihoviat
فرقی نمی کنه دودی که مصرف می کنی سیگار باشه یا قلیون اما تو اون لحظه جای خالیشو پر میکنه تقصیر ما نیست می خواست باشه تا ما بودنشو بوسه بارون کنیم نه اینکه خاطره هاشو دود کنیم...!!!
Bihoviat
هر روز که می آمدی و بوســـه ای می دادی، من آن را گــِــره ای می کردم بین نخ های کاموا حال که شـــال گردنی قرمز با هزاران هزار گره برای تو بافتـــــه ام نیستی ... به خودم دلـــــداری می دهم ... برایش کـــوتاه بود؛ خوب شد که رفت ...!!!
Bihoviat
خیره است چشم خانه به چشمان مات من خالی است بیصدا و سکوتت حیات من حق السکوت میطلبد از لبان تو چشمان لا ابالی و لبهای لات من !
Bihoviat
تــمام زخم هایــم مـرهمـش لـب هــای ِ تــوست بـوسه نـمی خواهــم ! فـقـط حرفــی بـــزن ...
Bihoviat
دلم بوسه ای میخواهد...
که از فشارش , چشمانم سیاهی رود!
چقدر این سرگیجه ای که از مستی عشق برمی خیزد را دوست دارم !
Bihoviat
از صورتت نقاشی کشیده ام
همانطور که دلم میخواست باشی
حالا چشمهایت فقط مرا میبیند
و لبخند همیشگیت
لحظه های نبودنت را
میپوشاند
فقط مانده ام
هوس بوسیدنت را چه کنم؟
Bihoviat
دارد عــادتــم مـی شـود
کــه بــا دلــهره تــو را بـــبوسـم !
مثل ِ گنجــشک هــا
کــه هــرگــز
آســوده از زمیـن ، دانــه برنمـی چیـنند!