بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند . . . وای سهراب کجایی آخر ؟ صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...! . . . . . . قایقت جـــــــــــــــا دارد؟
بیتـا
درست متر كن ! آدم ها همقد خودشان اند، نه همقد تصورات تو
بیتـا
سرما به استخوانم رسیده یک اِشانتیون از آغوشت تنم را از نو گرم خواهد کرد …
بیتـا
شاید سالها بعد در گذرراهی بی تفات از کنارم رد شوی و با خود بگویی:راستی این غریبه چقدر آشنا بود!
بیتـا
همه دلخوشی اش در پس همین ثانیه های قرمز خلاصه می شود! درست همانجا که ما فکر میکنیم ، وقتمان دارد تلف می شود... این پسرک گل فروش سر چهار راه.....
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 16 ساعت و 51 دقيقه قبل