بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
اینجا همه خوبند خیالت راحت! من مانده ام و چهار تا هم صحبت این گوشه نشسته ایم و دلتنگ تو ایم من، عشق، خدا، عقربه های ساعت
بیتـا
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ... ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز... !
بیتـا
نبودنت وزن دارد ... تهی اما سنگین...!!!
بیتـا
با نقطه ای که آخر حرفت گذاشتی جمله را نه ... من را تمام کردی ...!!!
بیتـا
این روزها آب وهوای دلم آنقدر بارانی ست که رخت های دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست...
بیتـا
به شانه ام میزنی که تنهائیم را تکانده باشی. به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی!!
بیتـا
می پرسد روبه راهی ؟! آری اگر بدانم ازکدام راه می آیی ...
بیتـا
من نه عاشق هستم...نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم و یک حس غریب...که به صد عشق وهوس می ارزد!!!
بیتـا
یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن.....چشم ها بیشتر از حنجره ها می فهمند
بیتـا
هوایت دستان سنگینی داشت ... وقتی به سرم زد فهمیــــــــــــــــــــــــــدم ...
بیتـا
می بینی چقدر با جنبه شده ایم؟ از کنار هم رد می شویم شانه هایمان به هم می خورد اما نگاهمان به هم نمی خــــــــــــــــــــــــــــــــورد.....................!!!
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 15 ساعت و 51 دقيقه قبل