بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
" آس حکم " دستمان نبود ! خدا خوب ما را بُر نزده بود....
بیتـا
رفتیم رستوران گارسون اومده میگه چیزی میل دارین؟؟؟ گفتم پ نه پ غدامونو همین الان خوردیم گفتیم بیایم اینجا آروقشو بزنیم دور هم بخندیم!!
بیتـا
مگس اومده تو خونه رفتم حشره کش آوردم مامانم میگه میخوای بکشیش؟ پـَـَـ نــه پـَـَـ ، میخوام بزنم زیر بغلش بوی عرق نده
بیتـا
و من چه بیهوده مکان را می کاوم : آنی گم شده بود...
بیتـا
پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته....
بیتـا
گاهے دلمـ از ـهر چه آدمـ است مے گیرد...! گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست !
بیتـا
وقتی تو نیستی ، نگاهم حوصله نمی کند پایش را از چشمم بیرون بگذارد. . . !
بیتـا
همیشه در ریاضیات ضعیف بودم سالهاست دارم حساب میکنم چگونه من بعلاوه تو شد فقط من ؟
بیتـا
-"خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری "دکتر شریعتی"
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 16 ساعت و 51 دقيقه قبل