بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
در پشت ميله هاي قفس،با ستاره ها سرگرم راز بودم،ناگاه توفان هول برخاست باران مرگ باريد بنيان شهر لرزيد... فرياد بركشيدم: -آيا كسي به داد اسيران نميرسد در اين فضاي لايتناهي؟...
بیتـا
در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست ،و هیچ خیابانی بن بست ها اما فقط زنها را می شناسد انگار در سرزمین من سهم زنها از رودخانه ها تنها پل هایی است که پشت سر آدم ها خراب شده اند این جا نام هیچ بیمارستانی مریم نیست تخت های زایشگاه ها اما پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک، مسیح را آبستن نیستند بیچاره مادر
بیتـا
من به آمار زمین مشکوکم, اگر این شهر پر از آدم هاست پس چرا اینهمه دل ها تنهاست؟!
بیتـا
باران باش و ببار نپرس كاسه هاي خالي از ان كيست!
بیتـا
به دنيايي كه مردانش عصا از كور مي دزدند/ من از خوش باوري انجا محبت جستجو كردم!
بیتـا
دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کنيم
بیتـا
غم قفس به كنار ، آنچه عقاب را پیر میكند پرواز زاغكی بی سرو پاست ...
بیتـا
نجاتم ده از این تنهایی محض...
بیتـا
انگار روزای خوب اصلا" نیومدن...فقط رفتن...
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 16 ساعت و 51 دقيقه قبل