بیتـا
پیــراهن سفید تا روی پایش میرسید .. بافـهها روی دو پستـانش بود ...
بیتـا
چگونه میتوان به تاول های پا گفت که تمام مسیر طی شده اشتباه بوده است ... .......................................... خدایا،از همون اولش هم باهامون حال نمیكردى ... سیبــو بهانه كردى،نه؟
بیتـا
خودم رو گول میزنم...! میدونم این تار دیدن از اشکیه که توی چشام جمع شده... ولی شیشه ی مانیتور رو تمیز میکنم..
بیتـا
گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم...! ببرمش روی تخت بخوابونمش...! ملافه رو بکشم روش...! دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم...! حتی براش لالایی بخونم...! ...وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان...!! درست میشه!...درست میشه!... اگر هم نشد به جهنم!... تموم میشه!...بالاخره تموم میشه.........
بیتـا
روحم میخواهد برود ... یک گوشه بنشیند ... پشتش را بکند به دنیا ... پاهایش را بغل کند ... و بلند بلند بگوید: من دیگر بازی نمیکنم . . . . .
بیتـا
به مانند شيشه شكستنم ساده بود ولي ديگر به من دست نزن اين بار زخمي ات خواهم كرد
بیتـا
خيلي ها مترسك رو دوست ندارند چون پرنده ها رو مي ترسونه ولي من دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه...
بیتـا
دلـــت که گرفته باشد، با صدای دست فروش دوره گرد هم ...به گریــــــه می افتی
بیتـا
من عاشقتم اینو انکار نکن... مثٍ فیلمی که هیچوقت اکران نشد...
بیتـا
صدای دلتنگیــــم گوش آسمــــــان را کر کرد... !
بیتـا
خداوندا امشب چقدر چهاردیوار اتاقم به هم نزدیکتر شده اند....
شازده احتجـاب
14 سال و 3 ماه و 16 ساعت و 51 دقيقه قبل