روزی شیخ در بی آر تی نشسته بودی و هندزفیری به گوشش ببود.. اتوبوس که به ایستگاه رسید. شیخ ییهو به خودش آمد و از مریدان پرسید پل مدیریت است عایا ؟ مریدان جملگی به دروغ گفتند آری آری خودش است ، در حالی که ملاصدرا بود .. شیخ سراسیمه و با هزار بگایی از اتوبوس پیاده گشت و اتوبوس به راه افتاد .. مریدان نعره ها زدند و شیخ را مسخره کردند دیوثها، اما شیخ میدل فینگر خویش را بر ایشان عرضه داشت و در طرفت العینی مسیل بین ملاصدارا و مدیریت را بر ترک موتول سیکلتی پیمود و در آنجا منتظر مریدان بشد و چون مریدان بر مدیریت رسیدند شیخ دست روی خشتک گرفته و ایشان را به تناول شوشول خویش فراخواند.
روزی جمعی از نسوان و مریده های شیخ به نزد ایشان آمدند و خدمت ایشان عارض شدند که : یا شیخ ( خشتک اعضای باند یاکوزاها به فدایتان باد ! ) مدت هاست که زورگیران در خیابان امنیت را از ما ربوده اند و هیچ کس نیست که به داد ما رسد و تا بخواهیم به نیروی انتظامی گزارش دهیم و آنها برسند کار ما تمام است !!! به نظر شما چه باید بکنیم ؟ شیخ فرمود : چنانچه شخصی از نسوان در خیابان مورد حمله زورگیران قرار گرفت، فلفور شال و روسری از سر برکند که در آن زمان در کمتر از سه سوت گشت ارشاد رسیدندی و وی را نجات دادندی !!! پس مریده ها ازین همه ذکاوت روسری ها و چادر ها از سر دریدندی و همی با خشتکی آسوده سر به خیابان های محل نهادندی!!!!
#صرفا-جهت-خنده:روزی شیخ #ابدول-ممل-دوخشتک تصمیم به پند دادن فرزندان خود یعنی #مسعود خشتک الخندان ، #سپهر موس موس الخشتک و #سروین خشتک الشوخ و شاد گرفت پس فرزندان را فرا خواند چون فرزندان حاضر کشتند شیخ به مریدان دستور داد تا برایش یک خر و یک سطل مشروب بیاورند مریدان در جیک ثانیه خواسته را براورده کردندسپس شیخ سطل مشروب را جلوی خر گذاشت و صبر کرد خر آن را بو کردو سپس با لگدی سطل را واژگون کرد شیخ لبخند رضایتیزد و گفت دیدید حتی این خر هم مشروب نمی خورد حال شما از این موضوع چه نتیجه ای گرفتید کودکان جملگی گفتند :هر آن کس که مشروب ننوشد خر است گویند شیخ و مریدانش از شرم ضایگی سه روز و سه شب با سرعت 400km/sبه دریدن خشتک خود پرداختند (نویسنده :علی فان بوی)
@║®˳ҐѶӏ˳Д˳Ĥ˳Ÿ˳Д║ نقل است ابو منصور زپرتي نزد شيخ اللاشی (روحي و ارواحي له الخشتکات) رسيده و ايشان را گفتند: مولاني، ديرگاهي است جي افي اختيار بکرده ايم و اينک که روز تولد اوست, ما بر آن شدیم تا هديه اي درخور تقديمش کنيم، شما را پيشنهاد چه هدیه ای می باشد؟ حضرت فرمودش: خوصوصيات ايشان بر ما بازگو تا ببينيم... ابو زپرتي عارض شد: مولايي، ايشان از تيره و تباری همچون حوریان بهشتی باشدي، قدي چون سرو، گيسواني چون آبشار طلایی و چشماني چون آهو دارد . شيخ سریع خشتک خویش را جمع وجور بکردی و اندکي گريست، سپس رقعه اي نبشته کرده، اندکي مشک بر آن ريخته و سپس آن را به ايشان دادند و فرمودند، اين پيشکش را بر ايشان عرضه دار. نقل است چون مريدان از باب کنجکاوي رقعه را باز نمودند شماره ي (تلفن همراه) شيخ را بديدند که زیرش نبشته بود : تولدت مبارک هانی , خواستی به این شماره یه تک یزن تا تورو رهنمون سازم !!!! پس جملگی مریدان از اين همه عصمت و پاکدامني شيخ در عجب شدند و بسيار گريستند و نعره ها بزدندی .... *{ حاج شیخ میرزا مملی }*
@امیر (رهگذر) روزی شیخ، بعد از افطار ودر هنگام شب، در حال خوردن چیپس چاکلز بودی ناگهان عده ای از مریدان به سوی شیخ امدند و شیخ را در حال خوردن دریافتند چونانکه صدای خِرِچ خِرِچِ ایشان فضایی ملکوتی پدیدار گردانده بود و دهان مریدان آب افتاد. شیخ متوجه نگاه ملموسانه آنها که چون گربه ای گرسنه می ماند گردید و ایشان را گفت: میخوایید؟ مریدان از خوشحانی چوب در خشتک کردند و با دستپاچگی گفتند آری حضرت والا،شیخ فرمودند: برو بخررررررررررررر، و سپس دست بر خشتک نهاده و ایشان را به تناول شوشول خویش فراخواند. از این سخن حکیمانه شیخ مریدان کله در خشتک یک دیگر نموده و خفه شدندی.{ حاج شیخ میرزا مملی }*
روزی شاخ دافی نزد شیخ رسیده و خدمت ایشان عرض کردند: مولاتی،آیا داشتن دوست پسر بر ما حلال است؟ شیخ فرمودند:اَبداً،که این کار عینِ حرام همی میباشد. داف عرض کرد: اگر آن دوست پسر از بین مریدان باشد چه؟ شیخ دستی بر محاسن کشیده فرمودند: فی المجلس مکروه میباشد. داف که کمی ناراحت شده بود کمی خود را جابجا نمود و اینبار عرض کرد: معبودا، اگر آن شخص شیخ باشد چطور؟ شیخ اندکی آب دهان مبارک خویش را بر زلفان کشیدند و رو بر داف نموده فرمودند: آی شیطون، نکند هوس رفتن بر بهشت را داری. گویند مریدان از این همه عصمت و پاکدامنی شیخ در عجب شدند و خشتک خویش از پای درآورده ( همیشه که نباید خشتک بدرند , والا تو این گرونی !!!) و خود را یک به یک به در و دیوار کوبیدند { حاج شیخ مملی}*
مجنون هنگام راه رفتن كسی را به جز لیلی نمی دید. روزی شیخی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این كه متوجه شود از بین او و مهرش عبور كرد! شیخ نمازش را قطع كرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد وگفت: من كه عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو كه عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی كه من بین تو و خدایت فاصله انداختم؟ نذارین بین شما لیلی فاصله بیفته شب بر همه خوش
@محدثه
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 4 ساعت و 5 دقيقه قبلواااااااااااااااااااای نه

13 سال و 1 ماه و 23 روز و 4 ساعت و 21 دقيقه قبل