چن روز بیش همراه اول بیام داد مشترک مورد نظر اگر قصد ازدواج دارید و کسی بهتون محل سگگگگگگگگگگگگگ نمیذاره کافیه EZو ب 2050 بفرستید منم خر درونم جیگرم جیگرررم جییییییییییییییگررررررم اصلا شو ما عقاب شمااا پروانه من خرم ک شما رو درونم نگه داشتم خلاصه ما بیامو دادیم اول سمیرا بیام داد ک در زنگی مشترک مهم تفاحومه بعد مریم بیا م داد بعد یکی دیگه و همه از احداف و آرمان ها شون برای ازدواج و زندگی مشترک گفتن منم گفتم من آدم شادو طنز بردازیم و همه فکو فاامیلو اسکول کردم دیگه کسی نمونده گفتم زن بستونم تا با دس انداختن خانواده خانومم روانشاد بشم نمیدونم چی شده همه دخترا رفتن کسی به من بیام نمیده دیونه بودن خدا بهم رحم کرد
وا دروغو کسه دیگه گفته و آتش خشم درون شیوخ برانگیخته بدونه اینکه به عاقبت هولناکش فکرکنه یعنی آویخته شدن ودارخوردن به سبیل مبارک شیخ اونوقت تحدیدم میکنی پرویه کستاخ وامسیبتا بر کسی که خره درون شیخو تلنگر بزنه بتر ای ملعون
(حتما بخونید) از کمیته تفحص مفقودین با منزل شهید تماس گرفتند . خانمی گوشی را برداشت. مثل همه موارد قبلی با اشتیاق گفتند که بعد از بیست وچندسال انتظار ، پیکر... شهید پیدا شده و تا آخر هفته آن را تحویلشان می دهند. برخلاف تمام موارد قبلی ، آن طرف خط ، خانم فقط یک جمله گفت :حالا نه. می شود پیکر شهید را هفته آینده بیاورید ؟ آقا جا خورد اما به روی خودش نیاورد. قبول کرد. گذشت . روز موعود رسید. به سر کوچه که رسیدند دیدند همه جا چراغانی شده. وارد کوچه شدند.دیدند انگار درخانه شهید مراسم جشنی برپاست. در زدند کسی منتظر آنها نبود چون گویی هیچ کس نمی دانست قرار است چه اتفاقی بیافتد. مقدمه چینی کردند صدای ناله همه جا را گرفت مجلس جشن که حالا معلوم شد مجلس عروسی دختر شهید است به مجلس عزا تبدیل شد تنها کسی که منتظر آن تابوت بود همان عروس مجلس بود. خودش خواسته بود که پدرش در مجلس عروسی اش حاضر شود به عمد آمدنش را به تأخیر انداخت. عروس گفت تابوت را به داخل اتاق بیاورید. خواست که اتاق را خالی کنند. فقط مادر و داماد بمانند و همرزم پدرش. همه رفتند. گفت در تابوت را باز کنید. باز کرد. گفت: استخوان دست پدرم را به من نشان بده. نشان داد. استخوان را در دست گرفت و روی سرش گذاشت و رو به داماد با حالت ضجه گفت: ببین!ببین این مرد که می بینی پدر من است. نگاه نکن که الان دراز کش است روزی یلی بوده برای خودش . ببین این دستِ پدرمن است که روی سرم هست. نکند روزی با خودت بگویی که همسرم پدر ندارد.
درسته سارا من الانم مغازه دارم میخوام اینو راه بندازم اعتماد سازی کنم بعد ک فول شد و شروع ب بازدهی کرد اونوقت مغازمو جمع کنم مغازه هزینه زیاد داره ولی سایت با اجاره دوماه مغازم راه میفته
دولوخ نگو

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 11 دقيقه قبل توسط موبایلوحید ساعت چند ؟
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 10 دقيقه قبل توسط موبایلبجون ممد

12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 4 دقيقه قبلساعت 4 خوبه
بدبخت خدا به دادش برسه ....
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 3 دقيقه قبل
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 13 ساعت و 2 دقيقه قبل