@saeideh از بروس الدوله لی نقل است اندکی از تناول نهار در معیت شیخ نگذشته بود که دیدم شیخ [!] الدین چون یوزی تیزچنگ که در پی گوری نشیند، بر سر کیسه داروهای خویش یورش برده و از آن میانه قرصی نارنجی رنگ در بر گرفته و با هر چه در توان داشت قرص را در ماتحت خویش فرو برد. مریدان چون این از شیخ بدیدند ماتحت خویش و کنار دستی خویش را دریدند و جر دادند و سپس شیخ را پرسش نمودند، مولایی، این چه فعلی بود که بر خویشتن روا داشتید؟ شیخ کمی خویش را جابجا نموده تا قرص مسیر حرکت خود را ادامه دهد، سپس مریدان را جواب داد: به خدا سوگند طبیب ما را امر بکرد این قرص را قبل از نهار تناول کنیم، لکن امروز این مسئلت را از یاد ببردیم و آن کردیم که باید می کردیم. مریدان را چون این ذکاوت و تیزچنگی شیخ بدیدند شوری فراگرفت ولی از جهت خویشتن داری سکوت پیشه نمودند و بی صدا اشک ریختند.
یکی از مریدان در خود فرو رفته بود چونان که در oop: پس مولای خود را پرسید: مولای من براستی ریشه و علت اصلی این همه طلاق در چیست؟ مولایِ مریدِ که سخت در نشعگی ناشی از استعمال "تریاک"به سر میبردی خشتک خویش را بخارانید و فرمود: لکن علت و ریشه اصلی تمامی طلاقها یک چیز باشد و آن "ازدواج" است!!!! مرید که عن در کف جمله مولای خویش قرار گرفت بودی به یکباره چنان نعره ای بزدی که برق از سه فاز شیخ برون زدی و از نعره وی شیخ نیز به نعره بیافتادی و هردو خشتک دران عزم صحرای نوادا کرده که در راه به سبب نداشتن گرین کارت ایشان را بازداشت همی نمودندی...
شیخ را دل در خشتک نگاری اوفتادی،پس هر صبحی و هر شامی در فکر ایشان بُدی و غافل از مرید و مریدان...
مریدان نزد شیخ رفته و وی را التماس که به آغوش خشتک باز گردد و غفلت از ایشان را بیش از این کش ندهد
شیخ اما خرابتر از این سخنان بودی و مدام عصای خویش را به دسته گل تبدیل مینمودی آنگاه یک بر یک برگهای گل را میکندی و بر زمین میریختی و سپس برگ های گل را تنباکو میکردی و قلیانی میچاقیدی و کام ها میگرفتی و چون دود از دهان خویش به بیرون میدمیدی قلب را شکل میدادی و زار زار اشک بر خشتک خویش سرازیر مینمودی
مریدان که حال شیخ را اینگونه بدیدندی و نزد ابا خشتک رفته و حکایت عاشقی مولای خویش به ایشان بگفتندی...
پس ابا خشتک بر شیخ شدی و آنچنان بر سر شیخ نعره کشیدی که شیخ در جا خشتک خویش قهوه ای نمودی و خشتک فنگ عصای خویش به دفتر مشق تبدیل نمودی و شروع به نوشتن تکلیف شب نمودی!!!
ابا خشتک بفرمود:هان ای ابله معلوم هست اینروزها چه غلطی میکنی ابا سوخته؟!
شیخ لرزان و ترسان بگفتا:هیچی بابا جون دارم مشقامو مینویسم...
آنگاه ابا خشتک دفتر مشق شیخ تبدیل به عصا نمودی و عصا را آنچنان بر باسن شیخ بکوفتی که هر چه عاشقی را از خشتک برهاندی و به آغوش خشتکستان باز بگشتی و مریدان عمری در محضر ایشان خشتکها بدریدندی و پند بیاموختندی
شیخ را چند برادر بود لاشی،که چون شیخ را از خویش زیباتر میدیدند و محبت پدر را به شیخ بیشتر با پِلَنِ قبلی شیخ را به هوای خرید قاقالی لی به بیابان برده و به بالای چاهی ببردندی
پس پفکی را که از قبل مهیا نموده بودند را در چاه بیانداختندی و شیخ را بگفتند :
ای وای داداشی قاقا بر چاه بیافتادی حال چه کنیم؟
شیخ در حالی که ونگ میزدی بفرمودی: من توفکمو ایخام...
یکی از برادران گفت: دییییییییییوث تو هم اینک 80 سالت است هنوز به پفک میگویی توفک!
شیخ را از این سخن برادر سخت تکان حاصل گردید،پس بادی در حنجره بیانداختی صدای خویش صاف ببنمودی و رو به اخوین گفتی:
ایهالدیوثین شما الاغها را نقشه ای دیگر نیاموختندی که هم اکنون پس از 80 سال همچنان همین یک ترفند را بر من پیاده میکنید ؟
آیا ندیدید که ما گول نمیخوریم و با گریه همواره شما را مجبور میکنیم بر چاه رفته و پفک ما را از چاه خارج کنید؟
آیا ندید که چون به رسالت رسیدیم از تاکسی پیاده شدیم بدون آنکه قرانی کرایه تاکسی دهیم؟!
آیا ندیدید که وقتی قحطی آمد همه شما آویزانِ قرصی نان به منزل من شدید و آینه شمعدان جهاز مادرم را همراه با قرص نان و یک بسته قرص استامینوفن کدیین پیچاندید،اما من از گناهتان گذشتم؟
آیا پدر ما جنتی است که شما فکر میکنید هنوز زنده است و به محبت ایشان بر من حسادت کنید؟
آیا....
شیخ آنقدر برادران را گفت تا باسن ایشان پاره گردید،پس برادران را از شدت درد و شرمندگی نعره بر آسمان برخاستی و خشتکها در این را دریده گردید و ناله کنان خود را به چاه بیانداختندی...
آنگاه شیخ پفک خویش بگشودی و آرام آرام شروع به خوردن نمودندی...
خُ مرداي اون دوره هم ي مشت شاسگول بيشتر نبودن قيافه ي اون يارو پسره رو نيگا نكنه انتظار داشتين كنار مرداي اون دوره جنيفر لوپز بخوابه همون سگ سبيلا هم از سرشون زياد بودن
@سینا
13 سال و 2 ماه و 7 روز و 13 ساعت و 7 دقيقه قبل