روزی مریدان قصد صله ارحام می کنند و جملگی به منزل شیخ راهی می شوند . هنگامی که وارد می شوند مشاهده می کنند که شیخ نگران است و مضطرب به این سو و آن سو می رود! مریدان ناگهان جا خوردندی و سریعاً جویای احوال شیخ می شوند! شیخ می فرماید ! : ترسم که بلایی سر مصطفی آمده باشد! مریدان متعجب گشته و می گویند : خدا نکند ... حال مصطفی کیست یا شیخ؟ . . . . . . . . شیخ فرمود : پسر سلطان سلیمان! مریدان این را بشنیدنی و همگان فرکانس شبکه GEM را جستجو نمودندی و از آن شب به بعد همگی نگران حال مصطفی بودند!
@samira روزي يكي از مريدان ظهر هنگام لوبيا چيتي و پياز فراوان بخورد و بعد از ظهر به مكتب شيخ بشد هوا بسي گرم بود و چرت بعد از ظهر بر وي غالب آمد و نفخ لوبيا بر وي چيره گشت و ناگهان بادي بغايت درشت و مهيب در داد چنانكه سه تن از مريدان بيهوش و يك تن ديگر ناپديد كشتندي فضا مملو همهمه و آواي دردناك مريدان گشت و اشك و آه همه عيان گشت پس از گاهي اندك شيخ با صدايي مهربان رو به مريد كه با چشمان گرد شده كه برق سرور و معصوميت در آن برق ميزد فرمود : مريد جان ، اين چه احوال است ؟ اين را دو قسم ميكردي تا زهره ما آب و ماتحت خود پاره نميگشت مريدان چون اين الطفات از شيخ بديدند بصف بشدند و بجماعت مشغول دفع النفخ شدند و ماتحت ها جر بدادند.
شیخ از برای تنظیف تن و تلطیف جان به گرمابه روان شد.خشتک از پای به در کرد و بهر استحمام به گود اندر شد.کیسه و لیف بر تن همی سایید تا به موضع ناف رسید.در اندرون ناف پر پشم و موی,پیچی یافت آهنین.در شگفت شد که چیست.پیچ باز کرد تا حکمت بداند که ناگاه ماتحت از پس پشت باز شد و منفک بر زمین بیفتاد که پیچ اتصال ماتحت بود..و مریدان به صدای نعره شیخ اندر شدند و ماتحت برداشتند و ببوسیدند و مجدد بر جای خویش نصب کردند.
از ابو سنگک خاشخاشي نقل است مولايم شيخ فيس الدين را بديدم بر روستايي دور سفر بکرد و مردمان آن ديار را با سخناني خشتک سوز رهنمون مي ساخت. ديري نپاييد که بانويي زيبا روي شیخ را به منزل خويش فرا خوانید و شيخ چون راهواري سوي منزل ايشان گسيل شد. در ميانه ي راه خواجه پشم الدوله فرفري، کدخداي روستا، خويشتن را بر شيخ وارد کرد و عرض نمود، ای بزرگوار، اين زن هرزه باشد و شايسته نبايد شما را که بر منزلش شويد. خاشخاشي نقل ميکند، شیخ آب دهان مبارک خويش را بر زمين افکنده، رو بر کدخدا نموده و فرمود، ايهالفرفري، يکي از دست هاي خويش را در خشتکت فرو کن. نقل است فرفري همان کرد که شيخ فرمود. سپس شيخ ايشان را امر بکردند از برايش کف بزند. کدخدا شيخ را گفت، یا شیخ چگونه براي شما کف بزنم در حالي که يکي از دست هايم در خشتکم باشد و با يک دست نتوانم. شيخ (خشتکي و خشتکنا له الفداه) ايشان را فرمودند: هيچ بانويي نيز نميتواند به تنهايي هرزه باشد، مگر آن که مردان دهکده نيز هرزه باشند. اين مردان و پولهايشان باشد که از اين زن، زني هرزه ساخته است. نقل است مريدان هر دو دست خويش در خشتک فرو برده و ساليان درازي را
@saeideh از بروس الدوله لی نقل است اندکی از تناول نهار در معیت شیخ نگذشته بود که دیدم شیخ [!] الدین چون یوزی تیزچنگ که در پی گوری نشیند، بر سر کیسه داروهای خویش یورش برده و از آن میانه قرصی نارنجی رنگ در بر گرفته و با هر چه در توان داشت قرص را در ماتحت خویش فرو برد. مریدان چون این از شیخ بدیدند ماتحت خویش و کنار دستی خویش را دریدند و جر دادند و سپس شیخ را پرسش نمودند، مولایی، این چه فعلی بود که بر خویشتن روا داشتید؟ شیخ کمی خویش را جابجا نموده تا قرص مسیر حرکت خود را ادامه دهد، سپس مریدان را جواب داد: به خدا سوگند طبیب ما را امر بکرد این قرص را قبل از نهار تناول کنیم، لکن امروز این مسئلت را از یاد ببردیم و آن کردیم که باید می کردیم. مریدان را چون این ذکاوت و تیزچنگی شیخ بدیدند شوری فراگرفت ولی از جهت خویشتن داری سکوت پیشه نمودند و بی صدا اشک ریختند.
روزی شیخ ادعای معجزت نمودندی و بر کوی و بر زن عبا بر سر کشان هوار کردندی که ای ایهالناس مرا معجزتی دخول کرده بیایید که بر شما واردش کنم.
خشتکیان و اهالی خشتکستان بر او هجوم آوردند که چیست یا شیخ؟
گفت همانا مرا نیرویی ست که نباتات را به فرمان خویش در آورده ام.
پرسیدند چگونه ... گفت بیایید ببینید
پس با مردم به نزدیکی اولین درخت رفتند و شیخ به صدای بلند ندا در داد که ای درخت به سمت من بیا ... درخت شیخ رو تخمش هم حساب نکرد! ... شیخ خشکی بالا نیاورد و دوباره گفت ای درخت به سمت من بیا ... درخت شیخ را به تخمش حواله داد ... شیخ عربده ای از اعماق خشتک بر کشید که دیوث با توام! نزد من بیا ... درخت لج کرده پشتش را به شیخ کرد ... شیخ که دید اوضاع خراب است ... به نزد درخت رفت.
مریدان خشتک دریدند که یا شیخ این چه حرکتی ست درخت باید نزد شما می آمد ، چرا شما رفتید.
شیخ لبخندی زد وگفت : از آداب رفتار بزرگان تواضع است .. چون درخت به سمت من نیامد من به سمت او رفتم.
مریدان که چنین شنیدند خشتک ها را به هم گره زده ته به بیابان گذاشتند.
میرزا ابو ایمن آل سایپا در فتوایی اعلام کرد: بستن کمربند ایمنی و استفاده از اتومبیل های خارجی دارای کسیه هوا اشکال شرعی دارد، زیرا مانع از قضا و قدر الهی شده و بلایای مقدر شده را کاهش میدهد!!! وی همچنین ترمز abs را ابزار شیاطین نامید و آن را مانع از ذکر یا ابوالفضل عباس در سر پیچ ها نامید...!!!
دوستان من ب شخصه موجود کم نیاریم پایه همه جور شوخی هستم پایه همه با مراما و لوتی های دنبالرم تو فش وفوش کاریم کم نمیارم اگه واقعا با ما حال نمیکنید لایک و. دنبال نکنید ک لایک دنبال کنم آمارت بالا بره . لایک کردی یعنی اخلاقت مثل خودمه جنبه بالایی اگر نیستی حذف کاربری بده اینگورم روش ک دیگه نبینیم آندر آستن تنکس فور یو
بنده خدا اینگلیسه برای تحصیلات تو رشته زبان فارسی میاد ایران و هی پوز پیشرفته بودن آرامش وتو کشورش میده مازندرانیه کلش خراب میشه میخواست باهاش کل بندازه کتک کاری کنه بر میگره میگه آرامش تو کشور ما بیشتره چون زیاد تعطیلات داریم اینگلیسیه برا کم نیاوردن میگه ننننه تعطیلات ما بیشتره مازندرانیه میگه قبول پس برای هر روز تعطیل ی کشیده بهم بزنیم و اون روز تعطیل واسم ببریم انگلیسه گاگول قبول میکنه مازندرانیه میگه اول تو بزن اونم شروع میکنه کیریس مس 1 تولد حضرت مریم2 تولد حضرت مسیح 3سالروز دندونی حضرت مسیح4 ختنه سورون حضرت مسیح5 و عید پاک6 تولد پاپا نوئل7 و .... میگه و میزنه کلش میشه بیست یا بیست پنج روز مازندرانیه میگه داداش تو دستت خالیه یه ده بیستا دیگه بزن نوبت مازندرانیه میشه اول سیزده تا کشیده میزنه میگه این تعطیلات عیده تولد امام شهادت امام دهه فجر و بینو التعطیلینآ اینگلیسیه میگه ایییییییییی خدا من کبود شدم مازندرانیه میگه وایسا هنوز سه ماه تعطیلی مونده
ممد
= )))
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 42 دقيقه قبل



13 سال و 2 ماه و 26 روز و 16 ساعت و 41 دقيقه قبل@ωرویـטּ☺شوפֿوُشآבבنبآلر☺
13 سال و 2 ماه و 26 روز و 15 ساعت و 50 دقيقه قبل


13 سال و 2 ماه و 26 روز و 15 ساعت و 48 دقيقه قبل@samira
13 سال و 2 ماه و 23 روز و 21 دقيقه قبل