به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
اگر روزی برسد که در این مملکت تنها اجازه نفس کشیدن به مردم بدهند باز هم مردانی از سرزمین پارس به خیابانها خواهند ریخت و شعار جانم فدایِ ... سر خواهند داد ... همچین مملکتی هستیم
بعد پنجشنبه شدُ اومدم تا غبار از عکست بگیرم که اشک اومد تو چشام.یاده حرفای .... 16 سالت بیشتر نبود که رفتی .. که شدی گوشت قربونی جلوی گلوله ها! حالا میگن وظیفه ات بوده! میگن کاری نکردی!!!
هر چه ریزتر بشیم جزئی نگر تر میشیم ...برای اون منظور نظر اینور عزیزم باید کلی نگر تر بشیم یعنی از روزنه ننگریم از بالای حوادث ..این نظر به نظر شما نزدیک تره ...
یادمِ چند سالِ پیشا ! شکم پیچه ی مردمُ به بضیا ربط داشت!!! اما حالا مملکت نابودم بشه! به جایگزینِ اون بضیا ربطی نداره!!!! یه بومُ دو هوا از این تابلوتر نمیشد دیگه!!
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 21 ساعت و 8 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....