به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
خیالت همچو آهویی خَرامان دلبری دارد
میان دشت تنهایی چه بیتا میشوی گاهی
جنون در خواب این رویا مثال شمع می سوزد
برای آتش دل هم مدارا می شوی گاهی
نهان در سینه ام رازی کلیدش مست چشمانت
به هر بی راهه فکرم تو پیدا می شوی گاهی
دلم در حسرت عشقت به دردی مبتلا گشته ست
تو بر این درد بی درمان توانا می شوی گاهی
غزل,باران,سکوتِ شب,نسیمِ باد #پاییزی
در این تصویر رویایی تو یکجا میشوی گاهی
دوم ابتدایی بودیم زنگ اول خانُممون نیومده بود تو کلاس داشتم میزدم رو میز و میخوندم یه عده هم میرقصیدن ناظممون اومد و منم تو ردیف جلو در میز آخر بودم فقط منُ دید..اومد و صدام کرد پای تخته و خودکار گذاشت لای انگشتم انقد فشار داد تا گریه کردم گفت برو بشین..فکر کردم تموم شد ولی نامرد تا اخر زنگ هر 5 دقیقه یه بار صدام میکرد و خودکار میذاشت لا انگشتماندازه کل عمرم گریه کردم اونروز
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 6 ساعت و 26 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....