به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
هفته پیش خونمون مکان شده بود بعد دو تا از دوستام که باباشون مذهبیه اومده بودن چسبیده بودن به ماهواره یکیشون نتش قطعه تو [!]بوک بود یکیشون قلیون میکشید منم مشغول پذیرایی بودمبعد امشب یکی از بچه های دانشکده رو دیدم گفت برم خونمون مکانه پرسیدم چه جوریاس؟؟گفت: ..........(سانسور شد)...تارُفم نکرد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 16 ساعت قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....