reza
شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... شب بود و ترافیک و غم سنگینی ... مردی خود را دو بار پایین انداخت ... از روی پل هوایی غمگینی
reza
با همین دیدگانِ اشک آلود ... از همین روزنِ گشوده به دود ... به پرستو به گل به سبزه درود
reza
از آمدن و رفتن ما سودی کو ؟
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 5 ساعت و 36 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....