reza
در خانهات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟
reza
صدا همون صدا بود .... صدای شاخه ها و ریشه ها بود .... بهار بهار ... چه اسم آشنایی .... صدات میاد ... اما خودت کجایی
reza
یه پیشنهادم داشتم که یه فکری واسه صفحه اول کاربرای جدید بشه کسی که با این شبکه ها آشنایی نداشته باشه خیلی گیج میشه و حس میکنه تناه عضو فعال اینجا کسیه به اسم میکرو وبلاگ دنبالر که اونم فقط خوش امد میگه
reza
مثل تبدیل شدن از یه جامعه روستایی به شهریه روند توسعه اینجا .. یه موقع هر کاربر جدیدی که میومد خیلیا میرفتن تو پستش و بهش خوشامد میگفتن ولی الان .. هر چند بخشیش ناگزیره و باس باهاش کنار اومد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 15 ساعت و 54 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....