reza
امروز تو پاساژ بچه ها داشتن مالنا رو نگاه میکردن برای چندمین بار دیدم .. این صحنه ش قشنگترین صحنه فیلمه
reza
دُم به کَله می کوبَد ... و شَقیقه اش دو شَقه می شود ... بی آنکه بداند حلقه آتش را خواب دیده است
reza
یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر ... بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
reza
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ... بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
reza
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ... نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 23 روز و 14 ساعت و 22 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....