reza
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من ... میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
reza
مسافر کناری ام که پیاده شد ... پنجره ای گیرم آمد
reza
این شعر نیست ... تنها یک نسخه از هزار و صد نسخه ای ست .... که برای دردهای من پیچیده اند
reza
میدون ازادی که بودم پرسپولیسیا رو دیدم خیلی دلم سوخت شبیه سربازایی شده بودن که علاوه بر شکست تو جنگ اراضی زیادی رم از دست داده بودن
reza
توسط پیامک
تیم تیم شیرانه .. اس اس ایرانه
reza
آن کس که حقیقت را نمی داند ابله است ولی آنکس که می داند و آن را پنهان می کند ، یک جنایتکار
reza
درست مثل یک قطار ... مثل یک کامیون ... مثل چیزی که تنها بزرگ بود و غمگین زندگی کردم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 20 ساعت و 22 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....