به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
شب، ماری آمد پیشم و ازم پرسید که آیا دلم می خواهد باهاش ازدواج کنم. گفتم به حالم توفیری نمی کند و اگر خوش دارد می توانیم ازدواج کنیم. آن وقت می خواست بداند که آیا دوستش دارم. مثل دفعه پیش جواب دادم که این معنایی ندارد و بی گمان دوستش ندارم. گفت: "پس چرا باهام ازدواج می کنی؟" برایش توضیح دادم که این هیچ اهمیتی ندارد و اگر او دلش می خواهد می توانیم ازدواج کنیم. وانگهی او خواهان ازدواج بود و من صرفاً می گفتم آره. لحظه ای ساکت شد و خاموش نگاهم کرد. سپس به زبان آمد. فقط می خواست بداند که آیا من همان پیشنهاد را از طرف زن دیگری که همان نوع وابستگی را به او داشته باشم قبول می کنم. گفتم: "البته."
بچه که بودم روز مادر یه نقاشی میکشیدم یه خونه و چند تا آدم و گل و پرنده و درخت بعد پایینش مینوشتم مامان روزت مبارک .. الان سالهاست دارم فکر میکنم که نقاشیام چه ربطی به روز مادر داشت هنوز به نتیجه نرسیدم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 2 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....