reza
به همان سادگی ... که کلاغ سالخورده با نخستین سوت قطار .... سقف واگن متروک را ترک می گوید ... دل، دیگر در جای خود نیست
reza
یاد باد آنکه خراباتنشین بودم و مست ... و آنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
reza
تفاوت آشکاری ست میان آنچه که تصور میکنیم می دانیم و انچه که در واقع می دانیم
reza
هیچ درد و رنجی نمی تواند بر علیه زندگی شهادت دهد
reza
میزنی تو زخمه و بر میرود ... تا به گردون زیر و زارم روز و شب
reza
بحث کردن هیچوقت یه آدم رو عوض نمیکنه .. فقط چرخ گردون میتونه اینکارُ کنه
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 19 روز و 1 ساعت و 4 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....