reza
توسط پیامک
پاساژ مگر نسیم سحر شجریان رو گذاشته.من الان مستم
reza
به همین دلیل میزنیم بیرون
reza
چُنان نماند و چُنین نیز هم نخواهد ماند
reza
هرچه تو گفتی نکنید آن کنیم
reza
اندیشیدن سر آغازِ تحلیل رفتن است
reza
خاک بر سرانِ با سوادِ شرم بر جبین
reza
صبح خواهد شد .. و به این کاسه آب .. آسمان هجرت خواهد کرد
reza
صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست .. قرنِ موسی چومبه هاست
reza
مثلن از در خونه که بیام تو دخترام بپرن جلومُ بگن بابایی روزت مبارک
reza
آنَک قصاباناند بر گذرگاه ها مستقر .. با کُنده و ساطوری خون آلود .. روزگار غريبی ست نازنين .. و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 18 ساعت و 23 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....