reza
گر بَر فَلکم دست بُدی چون یزدان ... برداشتمی من این فلک را ز میان
reza
الان بی بی سی داشت ضجه های مادر ندا رو سر قبر دخترش نشون میداد
reza
هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود
reza
ضمن احترام به سهراب عزیز باید عرض کنم جای مردان سیاست کوفت و زهرِ مار و پِهن هم اگه می نشاندید نتیجه بهتری میداد
reza
محمد رضا شاه بهار سال 57 رفته بود مشهد استقبال فوق العاده و بی سابقه ای ازش شد دی ماه همون سال فرار کرد .. بعد ها تو کتاب خاطراتش نوشت هیچوقت نفهمیدم مردمی که اونطور جاوید شاه میگفتن چطور چند ماه بعد مرگ بر شاه گفتن
reza
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد ... گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 15 ساعت قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....