reza
حسرَت فریاد کردنِ ... اسم کسی با صِدامِ
reza
مَردُمِ دیده ما جُز به رُخت ناظر نیست
reza
از تو یک تبسمم .. واسه من غنیمته
reza
رعد و برق میزنه ولی خبری از بارون نیست
reza
ای علی اگر من ترس از آن نداشتم كه گروهى از امت من، مطلبى را كه مسیحیان درباره حضرت مسیح گفتهاند(که عیسی خدا یا پسر خداست) درباره تو نیز بگویند، در حق تو سخنى مى گفتم كه از جایى عبور نمى كردى، مگر اینكه خاك زیر پاى تو را براى تبرك بر مى گرفتند
reza
چندین ساعت می شد که زور می زدم بخوابم،اما بی نتیجه بود و همین طور داشتم غلت می زدم. داشتم داغون می شدم.چشم هام رو تا جایی که می تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن. پنجاه هزارتایی از اون حرومزاده ها رو شمرده بودم که یک هو شروع کردن به شمردن من. بی خیال گوسفند شمردن شدم.
reza
گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغ های سبز ...چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش ... کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا ...
reza
یکی از آرزوهام این بود که یه بار استرسی که دخترا شب امتحان دارن رو تجربه کنم .. متاسفانه میسر نشد
reza
قدر مُسَکِنا رو بدونید .. جواهراتی ان واسه خودشون
reza
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم ... که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 18 روز و 10 ساعت و 32 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....