به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
بعد اونوقت یکی از آرزوهام اینه که یه آر پی جی داشته باشم بعدش بزنم به این منبع آبایی که بغل پارک محلمونِبعد بلند بلند صدا بده آبش بریزه رو زمین بعد ملن بگُرخن بعد من خیلی خونسرد وایسم نگاهش کنمهمچین ورقی ام من
می گن اسبت رفیق روز جنگِ
مو می گویم از او بهتر تفنگِ
سُوار بی تفنگ قدرت نداره
سُوار وقتی تفنگ داره سُواره
..
..
تفنگ دسته نقرم رو فروختُم
برای وِی قبای ترمه دوختم
فرستادُم برایم پس فرستاد
تفنگ دست نقرم داد و بیداد
پنجم ابتدایی بودیم هادی نامی سر کلاسمون بود که آرزو داشت بزرگ شد #پیامبر بشهبعد در راستای رسیدن به این هدف متعالی به تبعیت از بقیه پیامبرا جملات حکیمانه خودش رو دفتر کتابش مینوشت مثلن مینوشت "درس بخوانید و مشقهایتان را خودتان بنویسید"یا مینوشت"مادرتان هر غذایی درست کرد بخورید" بعد آخرشم اضافه میکرد جمله ای گهربار از هادی
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 24 روز و 4 ساعت و 11 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....