reza
عَلف ها بی واسطه با خُدا سخن می گویند
reza
یاد باد آن کو به قصد خونِ ما ... عهد را بشکست و پیمان نیز هم
reza
باز هم همان حکایت همیشگی/ پیش از آنکه با خبر شوی / لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
reza
شنیدهام سخنی خوش که پیر کنعان گفت / فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت
reza
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست / کان جا نتوان رفتن اندیشه دانایی
reza
هر دختری باید شعری داشته باشد که برایش نوشته شده حتی اگر مجبور شویم دنیا را زیر و رو کنیم برای این کار
عکسهای سیاه سفید
A kiss in a café on Île Saint-Louis / paris
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 3 ساعت و 45 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....