به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
زمانی طول کشید تا درست متوجه شوم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با یکدیگر نبرد می کنند، بلکه صرفا نیروهای شر متفاوتند که با همدیگر برای سلطه جهان رقابت می کنند.
دومین بار بود با خانواده رفته بودیم مشهد سال 86 .یه تیشرت سفید کوتاه آدیداس یه جین آبی کمرنگ و یه کتونی سفید تنم کردم و رفتم حرم تو صحن جو گرفت و گفتم بذار یه نماز امام زمان بخونم حرم خلوت بود و بابت لباسام همه یه جوری نگام میکردن فقط یه روحانی پیری کمی اونورتر نشسته بود و تو کل نماز چشمش به من بود و هی نگاهم میکرد بعد اینکه پروسه طولانی خوندن نماز تموم شد اومد و دستم رو گرفت و گفت پسرم میشه یه خاهشی کنم ازت گفتم بفرمایید گفت منُ دعا گفتم حاج اقا نفرمایید دعای من به چه درد شما میخوره گفت نه باید قول بدی منُ دعا کنی منم گفتم چشم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....