به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
خدایی چیزی آرامش بخش تر از کافه ی توی این نقاشی میشه دید؟ کافه ای که میتونی بشینی توش و گذر مردم رو ببینی . نه ماشین های پر سر و صدا . قهوه بخوری و ارامش به دست بیاری . و بعدش شروع کنی به نوشتن . و خودت رو روی کاغذ بیاری
پدرم که به لامیا میگه زولبیا بامیا از این رو نظری در موردش ندارم دختره ی حناییموهاش شبیه هویجه
میمونه حریم سلطانبا اون نظرسنجیا تیرکمون سنگیشون بینندگان مقیم امارات آیا خرم سلطان به خلوت میرود یا تشکی جدی یدی ؟؟
در نتیجه کلا به امید خرم سلطان جم میبینم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 14 ساعت و 28 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....