به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....
به دیدنم که می آیی
هندوانه بیاور
با پوستی سبز و تویی سفید
قرمزی اش
خون داغ که درتوالت بازداشتگاه پایین می رود
پرچم من
شعری ست
که پشت بسته ی سیگاری نوشته ام
به دیدنم که می آیی
کمپوت سیب بیاور
که تبعیدمان کنند از بهشتی که
به هیچ آدمی سجده نخواهم کرد
که بگویی: سیب!
در عکس ِ عروسی ِ مردی
که خودش در زندان است و روحش در زندان و دلش پیش تو
که بگویی سیب در عکسی سوخته
که با تخت جمشید آتش زدند
به دیدنم که می آیی
بچه ها را بیاور
که یادشان نرود چرا تلویزیون نداریم
و دستبندشان را
از هیچ امامزاده ای نخریده ایم
که بابا نه رفته بود نان بیاورد و نه آب!
که دیگر هیچ وقت نیامد!
که هیچ مردی با داس و اسب نمی آید #و-آنکه-مادر-در-سجده-صدایش-می-زند #تنها-اسم-میدانی-ست-در-تهران
به دیدنم که می آیی
خودت را بیاور
که نگهبان ها ببینند
زیبایی از آزادی بزرگ تر است
و دیوانگی نام مشترک همه ی ماست
که دندان های شکسته ام را نشانت دهم و بگویی: #سیب!
برای لبخندی
که با اشک هاشور خواهد خورد
به دیدنم که می آیی
چمدانی بیاور
شاید اینبار جای من
لباس هایم را تحویلت دادند...
خمیازه های کشدار
سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار
سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب
جان کندنش غریزی است
لعنت به این خودآزار
سیگار پشت سیگار
پای چپ جهان را
با اره ای بریدند
چپ پاچه های شلوار
سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت
این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار
سیگار پشت سیگار
بر سنگ فرش کوچه
خوابیده بی سر انجام
این مرده ی کفن خوار
سیگار پشت سیگار
هر وقت قرآن میخونم(که متاسفانه تو این ماه بعد مدتها رفتم سراغش)آخر سر میرم سراغ آیه آخر سوره منافقون.....وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا....معنیش میشه:"و خداوند هرگز #مرگ کسی را که اجلش فرا رسیده، به تأخیر نمی اندازد"...ترسناکِ
در پِیِ قهرمانی حمید سوریان و گرفتن مدال طلا و پیام ندادن بضیا من خودم تصمیم گرفتم پیام بدممتن پیام من بدین شرح است: #بسمه-تعالی ... صحنه را دیدم از این که زدی دهن روشن ایرماتوف را سرویس کردی و طلا گرفتی و دل مردم رو شاد نمودی بسی مشعوفیمدمت جیززززززز پسر
مدال طلا رو کی گرفته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!
اعتراف میکنم خیلی خیلی حواس پرتم...اصن خُلَمحرصم میگیره از خودم....الان ده دقیقه ست یوزر و پَسَمُ میزنم دنبالر میگه صحیح نیست...بعد کلی فکر کردن و هزار جور احتمال(که یکیشونم مسدود شدن بود)...یادم اومد که چند وقت پیش عوضش کردمقربون خودم برم
من این جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه گذر دادهام … و #تکه-تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود … که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد …
آه ای صدای زندانی.... آیا شکوه #یاس تو هرگز.... از هیچ سوی این #شب-منفور .... نقبی به سوی نور نخواهد زد؟؟... آه،ای صدای زندانی .... #ای-آخرین-صدای-صداها
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 55 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....