reza
دست هایت را دوست می دارم ...
reza
زندگی اینه که وقتی خطری تهدیدت کرد بتونی توی 30 ثانیه همه چیز رو اینور خیابون رها کنی و از خیابون رد شی
reza
اما این حادثه برج و کبوتر ... قصه فاجعه دل بستگی شد
reza
تو فرض کن این آخرین بیت شعر من باشد ... که ضجه می زنم و می نویسم نینوشم
reza
آدمای کاملن مثبت و مطلقن سفید سریالای ایرانی
reza
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم .. شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
reza
واي بر تلخي فرجام رعيت پسری ... كه بخواهد دلي از دخترِ يك خان ببرد
reza
تا چند زنم به روی دریا ها خشت ... بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
reza
من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت ... سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو
reza
زیر آسمان وطنی که در آن تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 2 ساعت و 24 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....