reza
تازه از عطر نفس های تو فهمیدم چرا ... کارشان رو به کسادی می رود عطار ها
reza
تا دهن بستهام از نوش لبان ميبرم آزار ... من اگر روزه بگيرم رطب آيد سر بازار
reza
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت ... دائما یک سان نباشد حال دوران غم مخور
reza
زنهای باردار نوزادهای بی سر زائیدند ... و گاهواره ها از شرم ... به گورها پناه آوردند
reza
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان ... گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
reza
تا بماند یادگاری چهره ات را می کشم ... مثل انسان نخستین بر تن دیوارها
reza
دو چِشمونِت پیاله پر ز می بی ... دو زلفونِت خراجِ مُلکِ ری بی
reza
یاد باد آن کو به قصد خونِ ما ... زلف را بشکست و پیمان نیز هم
reza
اِعتمادی نیست بر کار جهان ... بلکه بر گردونِ گردان نیز هم
reza
درِ دِیر می زدم من که یِکی زِ در در آمد ... که درآ درآ عراقی که تو هم اَز آن مایی
reza
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من ... سروِ خرامان منی ای رونق بستان من
reza
حِیثیت این باغ مَنَم خار و خسی نیست
reza
داستان از میوه های سر به گردن سای اینک خفته در تابوت پَستِ خاک خواهد گفت ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 9 ساعت و 37 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....