reza
درون ساندویچی پشت میز خورده شویم ... و بعد یک جا شام و ناهار را بکنیم
reza
با چشم نمیبیند یا راه نمیداند ... هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی
reza
مژه سیاهت اَر کرد به خون ما اشارت .. ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
reza
چون عاقبت کارِ جهان نیستی است .. اِنگار که نیستی چو هستی خوش باش
reza
دریغا نیست همدردی موافق ... که بر بخت بدُم خوش خوش بمویَد
reza
اَگر مُراد تو این است بی مُرادیِ من ... تفاوتی نکند چون مُراد یارِ من است
reza
یک استخوان و صد میخ آن پرده را دریدند ... ناموس سایه بر دار سیگار پشت سیگار
reza
سلسله موی دوست حلقه دامِ بلاست ... هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
reza
مستي و مي روي به جانب چپ، مستي و مي روي به جانب راست ... گاه مثل مقاله اي در شرق گاه چون سرمقاله ي كيهان
reza
ما درس سحر در ره میخانه نهادیم ... محصول دعا در ره جانانه نهادیم
reza
در طریقِ عشق بازی امن و آسایش بلاست ... ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
reza
غَمَت بر نهان خانه دِل نشیند ... به نازی که لیلی به محمِل نشیند
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 23 ساعت و 8 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....