reza
تو پنداری که بدگو رفت و جان برد ... حسابش با کرام الکاتبین است
reza
ترسم که نمانم من از این رنج دریغا ... کاندر دل من حسرت روی تو بماند
reza
ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺗﺎﻻﭖ ﺗﺎﻻﭖ ... ﻗﻞ ﻗﻞ ﻗﻞ ﺗﺎﻻﭖ ﺗﺎﻻﭖ .. ﭼﺮﺥ ﻣﯽ ﺯﺩﻥ ﺭﻭ ﺳﻄﺢ ﺁﺏ .. ﺗﻮ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﭼﻦ ﺗﺎ ﺣﺒﺎﺏ
reza
تو بُگریزی از پیش یک شُعله خام ... من اِستاده ام تا بسوزم تمام
reza
اگر معایِنِه بینم که قصد جان دارد ... به جان مضایِقه با دوستان نه کار من است
حافظ
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش ..
reza
مَحمِلِ لیلی از این بادیه چون برق گذشت .. همچنان گردن آهو به تماشاست بُلند
reza
همسایه حافظ می شدم هر وقت میخاست بره بیرون زنگ خونه مارم می زد که داداش بیا بریم بیرون یه دوری بزنیم
reza
ملت ها اینگونه نابود می شوند که نخست حافظه شان را از آنها می دزدند، کتاب هایشان را تباه می کنند، دانش شان را تباه می کنند و تاریخ شان را نیز. بعد کسی دیگر می آید و کتاب های دیگری می نویسد و دانش و آموزش دیگری به آنها می دهد و تاریخ دیگری را جعل می کند.
reza
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق ... برو ای خواجه عاقل هنری بهتر از این
reza
دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ... چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد
reza
دنیا جهنمی است که در روز سرنوشت ... تصویرش از مخیلهی شیطان گذشته است
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 13 ساعت و 38 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....