reza
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بُود که گوشه چشمی به ما کنند
reza
لذت داغ غَمَت بر دل ما باد حرام / اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم
reza
بویِ جویِ مولیان آید همی .. یادِ یارِِ مهربان آید همی
reza
هر که شُدت حلقه در زود برد حقه زر ... خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
reza
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست .. عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
reza
مُژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید ... که میان سُنبُلستان چَرَد آهوی ختایی
reza
پیش رویم چهره تلخ زمستان جوانی // پشت سر آشوب تابستان عشقی ناگهانی // سینه ام منزلگه اندوه و درد وبدگمانی
reza
شمع بزم محفل شاهان شدن شوقی ندارد ... ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را
reza
فردا که از این دِیر فنا در گُذریم ... با هفت هزار سالگان سر به سَریم
شجریان
دَمَت گَرم و سَرت خوش باد
reza
می رقصند به چه زیبایی / این طولانی ترین و زیباترین رقص برگ است / رقصِ پائیزی / رقصِ مرگِ برگ
reza
پائیز آمدهست که خود را ببارمت / پائیز لفظ دیگرِ من دوست دارمَت
reza
خیزید و خز آرید که هنگامِ خزان است ....
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 21 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....