reza
موهایی که حامل شالَت شده اند // شامِل حالم نمی شوند
reza
توي مغزت مدام ميشنوي ، منطقي فكر كن ضعيف نباش ... مرد بايد به درد تكيه كند ، بيخودي خوب نيست جا بزند
reza
ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند / که بیدریغ باشند / در دردها و شادیهاشان / حتی با نانِ خشکِشان / و کاردهایشان را جز از برایِ قسمت کردن بیرون نیاورند
reza
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی / گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
reza
اینجا چرا می تابی ای مهتاب برگرد / این کُهنه گورستان غمگین دیدنی نیست
reza
ای درختِ مبارکِ نارنج تو چراغ محله مایی / مرد همسایه شما دزد است شاخه ات را برایِ من بتکان
reza
پاییز پنجره ای ست که از اتاق من به هوای تو باز می شود...
reza
تمام قصه همین بود راست می گفتی / تو باد بودی و من در مباد سرگردان
reza
دل به دريا زدي و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد / موج منفي گرفت دريا را ، كه سرش را به صخره ها بزند
reza
نشسته اند ملخ هاي شك به برگ يقينم / ببين چه زرد مرا مي جوند سبز ترينم
reza
یک روز چون زنجیر بر پای من افتادی / یک عمر همچون سایه در پای تو افتادم
reza
دَر کوی تو معروفم و اَز روی تو محروم / گرگِ دهن آلوده و یوسُف ندریده
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....