reza
ای یار جفاکرده پیوند بُریده ... این بود وفاداری و عهد تو ندیده
reza
وقتی که اتفاقی که دوست نداری بیفته ولی انتظارش رو داری میفته
reza
ماه مرداد بي تو مي گذرد حيف اين هفت تيـر خالي نيست ... من خودم پيش پيش مي ميرم ديگر اين قدر ماشه را نچكان
reza
دلى سر بلند و سرى سر به زیر ... از این دست عمرى به سر برده ایم
reza
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم .. غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
reza
دشمنان من كجا هستند؟ .. فكر مي كردم .. در حضور شمعداني ها شقاوت آب خواهد شد
reza
تا مَبادا که تو را باز مَبادا که تو را ... پرده بر پنجره انداز مَبادا که تو را
reza
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ... ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
reza
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
reza
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی .. رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی
reza
وصالت گر مرا گردد میسر .. بود هر روز مُ چون عید نوروز
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 15 ساعت و 19 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....