reza
دارد صدایت میزنم بشنو صدایم را ... بیرون بکش از زندگی و مرگ پایم را
reza
من بنده ان دَمَم که ساقی گوید ... یک جام دگر بگیر و من نتوانم
reza
حسرَت فریاد کردنِ ... اسم کسی با صِدامِ
reza
از تو یک تبسمم .. واسه من غنیمته
reza
چندین ساعت می شد که زور می زدم بخوابم،اما بی نتیجه بود و همین طور داشتم غلت می زدم. داشتم داغون می شدم.چشم هام رو تا جایی که می تونستم محکم بستم و بنا کردم به گوسفند شمردن. پنجاه هزارتایی از اون حرومزاده ها رو شمرده بودم که یک هو شروع کردن به شمردن من. بی خیال گوسفند شمردن شدم.
reza
گفتم ای خواب ای سرانگشت کلید باغ های سبز ...چشم هایت برکه تاریک ماهی های آرامش ... کوله بارت را به روی کودک گریان من بگشا ...
reza
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم ... که سرنوشت درختان باغمان تبر است
reza
مرغي سياه آمده از راههاي دور ... مي خواند از بلندي بام شب شكست ... سرمست فتح آمده از راه ...
reza
دود مي خيزد ز خلوتگاه من ... كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
reza
تصوير جغد زيب تن اين خراب بود
reza
بانگي از دور مرا مي خواند
reza
تمام عمر بستیم و شکستیم ... به جز بار پشیمانی نبستیم
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 50 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....