reza
نشسته در چاله ای از اشک ... مردی بود ... او گریه میکرد ... از او پرسیدم: میتوانم کمکش کنم؟ ... به من گفت: برو پِیِ کارَت
reza
بخشی از کتاب در قند هندوانه از ریچارد براتیگان
reza
من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته ... امید رهایی نیست، وقتی همه دیواریم
reza
در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب ... عکس گلولهای است که از نان گذشته است
reza
وای دلا این چه بی فروغ شبی بود ... حیف ، گذشت امشب و گناه نكردیم
reza
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب ... باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
reza
تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من ... میشود نزدیک منزل کاروان از هم جدا
reza
بچه که بودم شبای سرد زمستون اسباب بازیامُ یواشکی میذاشتم زیر پتوم که سردشون نشه
reza
یا رب مباد کز پا جانان من بیفتد ... درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 21 روز و 23 ساعت و 14 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....