reza
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم ... بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
reza
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند ... نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
reza
تاريخ ، يك كتاب ِ قديمي ست كه در آن ... از زخم هاي كهنه ي من ياد مي شود
reza
در خانهات درختی خواهد رویید و درخت هایی در شَهرت و بسیار درختان در سرزمینت. و باد پیغام هردرختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت ها از باد خواهند پرسید: در راه که میآمدی سحر را ندیدی؟
reza
در طریق عشق بازی اَمن و آسایش بلاست ... ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
reza
مژهها و چشم یارم به نظر چنان نماید ... که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی
reza
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من // كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 3 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....