reza
یه بارون حسابی لازمه تا پیاده روهای این شهرو تمیز کنه
reza
در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است ... وقتی همه بودن ما جز هوسی نیست
reza
دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع ... اِی سر زلف تو مجموع پریشانی ها
reza
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند .. دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
reza
دیوانه كنی هر دو جهانش بخشی ... دیوانه تو هر دو جهان را چه كند
reza
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی .. گّر نمردم من و این گوشه گمنامی ها
reza
تا دهن بسته ام از نوش لبان میبرم آزار ... من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار
reza
اگر هزار غم است از جفای او بر دل ... هنوز بنده اویم که غمگسار من است
reza
در یک اتاق گِرد نشسته مرد ... یک گوشه مثل بچه آدم که
reza
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر ... کای نور دیده بجز از کِشته ندروی
reza
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ... بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
reza
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود ... دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 2 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....