reza
یاد باد آنکه نَهانت نَظری با ما بود ... رَقَم مِهر تو بر چهره ما پیدا بود
reza
میدونم شب یلداست ولی توام میدونی که من عاشق ضد حالم ... از عمر شبی گذشت و تو بی خبری
reza
خوشا به حال اون کَسی .. که توی رویای شماست
reza
دلم رمیده لولی وشی ست شورانگیز ... دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آمیز
reza
مَن با دو چَشم خویشتن دیدم که چوپان را ... در گُرگ و میش صبحدم، قصّاب ها بردند
reza
از مقدمه پائولو کوئیلو بر کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریستم
reza
اگر هزار غم است از جفای او بر دل ... هنوز بنده اویم، که غمگسار من است
reza
تَمام هَستی این شعر نَعش روباهی ست ... که دَر میانِ دلم گریه کرده اَز سَر شب
reza
عَکسِ کَسی اُفتاده ام در حوضِ نقاشی
reza
مَجو دُرُستی عَهد اَز جَهان سُست نَهاد .... که این عَجوزه عَروسِ هِزار داماد است
reza
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت ... چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 22 روز و 1 ساعت و 53 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....