reza
مثلا فکر کن عزرائیل میومد و تو باهاش نمیرفتی ... تازه دستگیرشم میکردی و شکنجش میدادی
reza
یادمه قبل خدمتم یه بار تو مغازه رادیو گوش میکردم و می گفت که تو نروژ آتیش زدن پرچم هر کشوری جرم محسوب میشه بجز پرچم خود نروژ و مردمش آزادن در اعتراض به هر چی پرچم کشورشون رو آتیش بزنن
reza
چه میکردی اگر باران .. رو به بالا می بارید؟؟... من؟؟
reza
دیواری بساز دور قلبت ... که عشق ... هرگز نتواند وارد شود
reza
وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَی یَدَیْهِ
reza
دلم تنگ است ....مثل لباس سال هاي دبستانم ... مثل سال هاي ماموريت هاي طولاني پدر
reza
كاش خودم را جايي جا بُگذارم ...
به ساعت نگاه میکنم
12 سال و 10 ماه و 20 روز و 17 ساعت و 55 دقيقه قبلحدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه های کش دار شبگردان خمیده و خاکستریه گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانیه چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکی ام
و خوشحال که
هنوز معمای سبز رودخانه از دور برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم ....