اره اون روز يكى از بچه ها هم مثله من لايك خورده بود گف مشكلي نيس اختلاله......مرسى نيما خان .....فكر كنم شما نصفه عمرتون رو اين دنبالر ازتون بگيره......به خاطر مشكلاتى كه زود زود پيش مياد
يادش بخير يه بارمنو @هانیه رفته بوديم كلاس وقتى داشتيم برميگشتيم يه پسرى افتاده بود دنبالمون هى ميپيچونديمشولي ول كن نبود رسيديم به يه خونه ى نيمه ساخت الكى دم در داد زدم عمو بيا ببين اين پسره چى ميگه تا اينو گفتم پسره الفرار..... ما هم خوشحال كه يهو ديديم يه مردى از اون خونه اومد گفت با من كار داشتين؟؟؟.......ما هم همين طور نگاش كرديمو يهو باهم بدو بدو در رفتيم
چرا خجالت کشیده بودم ولی آخه بند کفشم که خیلی بلند بود گیر کرده بود به زیب کیفتون هرچی داد میزدم واستین شما میرفتین هی وقتی دیدم اون عمو رو صدا کردیم منم بیخیال کفشم شدم و از پام درش آوردم فرار کردم
دو نفر نشسته بودن قاشق قاشق ماست توی رود خونه می ریختن غضنفر رد می شه می پرسه چیکار می کنید ؟! میگن داریم دوغ درست می کنیم غضنفر میگه براتون متاسفم … خب همین کارا را می کنید که همه میگن نمی فهمید … آخه این همه دوغ رو کی می خوره ؟!!!
غضنفر با یک سرهنگه سوار هواپیما می شن غضنفر رو به سرهنگه می کنه میگه : ببخشید شما گروهبانید ؟ سرهنگه میگه نه غضنفر همین سوال رو چند بار می پرسه آخر سرهنگه خسته میشه میگه : بله بابا من گروهبانم غضنفر میگه پس چرا لباس سرهنگارو پوشیدی ؟!!!