رفتم سر کار صاب کارم میگه "کجا بودی حالا این یه هفته؟" ؛ گفتم "داشتم درس میخوندم برا کنکور" ، میگه "ولی بچه ها گفتن که همش چراغِ [!] بوکت روشن بوده" . با تشکر از بچه ها
1- #حسین عاشق این آهنگم ، اون موقعی که گوش میدادم خیلی خیلی وقتِ پیش بود شاید 10 سالِ پیش 2- آره منم یه چیزی توو این مابه ها یادمه 1-{آروم تر}یادش بخیر به یادِ یکی اینُ همش زمزمه میکردم • • • چیزی نگفت ؛ منُ باش دارم با کی حرف میزنم این خودش تو فکرِ ... : ]
مثل بچگی هام باز مهمونش بودم ؛ وقتی گفت "بریم نماز" فک کردم باز میخواد بره یکی از این روستا های اطراف ؛ خیلی دور شد از خونه ؛ یهو دریا رو دیدم !! یه آلاچیقی بود توی ساحل که موکت داشت ؛ از توی پلاستیک گوشه ی آلاچیق سجاده ها رو آورد پهن کرد ؛ برای اون نماز جماعت 10 نفر هم آدم نبود !!! 2-3 تا خانوم فقط ! ولی حاج آقا نمازشو خوند سجاده ها رو جمع کرد ُ رفت | سحری رو خورد ؛ اذان رو گفتن ولی صدای اذان از بلندگویی در نیومد ؛ رفت توی حیاط با صدای بلند اذان گفت ؛ واقعا قشنگ اذان گفت تاحالا ازش نشنیده بودم ؛ نماز جماعت رو توی خونش خوندُ خوابید . . . #همین
"دخترر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذیبه طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش. بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می دی، می تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری. ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلات ها خجالت می کشه گفت: "دخترم! خجالت نکش، بیا جلو خودت شکلاتهاتو بردار" دخترک پاسخ داد: "عمو! نمی خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی شه شما بهم بدین؟" بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می کنه؟ و دخترک با خنده ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره! بقال که تحت تاثیر هوش و ذکاوت دخترک قرار گرفته بود به او تجاوز کرد ... !!" : ))))) { فقط به افتخار قهقه ی رفیقم }
هر چند کمتر از تاریخ سنگ قبر آدم عمر میکنه ./
13 سال و 2 ماه و 2 روز و 18 ساعت و 29 دقيقه قبلاز دسته ی " نوشته نشده ها " از وبلاگ ِ " سنگِ قبر " ./
13 سال و 2 ماه و 2 روز و 18 ساعت و 28 دقيقه قبلهنو سنگ ِ قبر خالیه ؛ بمیرم پرش میکنم ./