Alireza
نقاش نبودم ، ولي دلم برايت پر مي کشید !...اما تو برای پر کشیدنم کبریت کشیدی...
Alireza
گفتم تو صبح باش ! من تمام شب هاي تاريخ را تاب مي آورم !..اما چه کنم که تو غروب شدی...
Alireza
سنگ هايـي کـــه من از يادِ تو بر دل ميــــزدم خانه اي ميشد اگر خانه بنا ميکردم . . .
Alireza
دلم يک جاي دنج ميخواهد... آرام و بي تَنِش... جايي بايد باشد غير از اين کنج تنهايي!... تا آدم تا ابد آنجا آرام بگيرد... مثلا آغوش تو ای خاک !
Alireza
گفتي : نفرين ميکني ؟ گفتم : نه ، اما از خدا ميخوام هيچکس ، اندازه من دوستت نداشته باشد . . .
Alireza
دل اگر بستي ، محکم نبند ، مراقب باش گره کور نزني ، او ميرود ، تو ميماني و يک گره کور
Alireza
بهانه هاي دنيا و تو را از ياد خواهم برد ، من نه دیگر تو را در قلبم دارم نه در دنيا
Alireza
تمام مزرعه کافر صدايش مي زدند گل آفتابگردان کوچکي که عاشق باران شده بود
Alireza
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم بیشه ای/ انگه به یک پیمانه می ،اندیشه را باطل کنم
Alireza
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل/ من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
Alireza
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم/ گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحب دل کنم
Alireza
آن ها که باید مرا بنوازند می زنند، آن ها که باید همگامم باشند، سد راهم می شوند
Alireza
غــُــصـّه دار که ببینــــمت نَـــفَس هَــــــــم ، به کامَــــــم تلــــخ می شود..!!
Alireza
همه ي بغض من تقديم غرورت باد. غروري كه لذت دريا را به چشمانت حرام كرد.
Alireza
چه بخواهی چه نخواهی...راستگویی هم افسانه شد...