Alireza
پرستشی که مدام است، می پرستی ماست/ شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست
Alireza
تنها نهایم در ره دور و دراز عشق/ آوارگی چو ریگ روان همعنان ماست
Alireza
غنچهٔ دلگیر ما را برگ شکرخند نیست/ ای نسیم عافیت، شبگیر کن از کوی ما
Alireza
نسیم صبح فنا تیغ بر کف استاده است/ نفس چگونه بر آرد چراغ هستی ما؟
Alireza
روزگاری است که در دیر مغان میریزد/ آب بر دست سبو، گریهٔ مستانه ما
Alireza
در گرفتاری ز بس ثابتقدم افتادهایم/ برنخیزد ناله از زنجیر در زندان ما
Alireza
با رفیقان موافق، بند و زندان گلشن است/ هر که شد دیوانه، چون زنجیر همپاییم ما
Alireza
از حجاب عشق نتوانیم بالا کرد سر /در تماشاگاه لیلی بید مجنونیم ما
Alireza
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت/ چون آب به جویبار و چون باد به دشت/ هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت/ روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
Alireza
ز خم طلوع سهیل شراب نزدیک است/ ز کوه سر زدن آفتاب نزدیک است ..........بامداد همگی بخیر و خوشی.....
Alireza
رفتن از عالم پر شور به از آمدن است/ غنچه دلتنگ به باغ آمد و خندان برخاست
Alireza
برسان زود به من کشتی می را ساقی/ که عجب ابر تری باز ز دریا برخاست !
Alireza
شب که صحبت به حدیث سر زلف تو گذشت /هر که برخاست زجا، سلسله بر پا برخاست !