دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

Alireza

این قافله عمر عجب میگذرد در یاب دمی که از طرب میگذرد درباره »
Alireza
مرد - مجرد
امتیاز: 4799

دنبال‌شدگان

(326 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(342 کاربر)

گروه‌ها

بازدید

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط Alireza

میان ... من ای مانده ام... جا از ... راه ...

Alireza
Alireza

حقا که هم او بود اندر ید بیضا/ می کرد شبانی /در چوب شد و بر صفت مار برآمد/ زان فخرِ کیان شد

Alireza
Alireza

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی/ روشنگر عالم /از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد /تا دیده عیان شد

Alireza
Alireza

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق/ خود رفت به کشتی/ گه گشت خلیل و به دل نار برآمد/ آتش گل از آن شد

Alireza
Alireza

هر لحظه به شکلی بت عیّار بر آمد/ هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد

Alireza
Alireza

از ما بت عیار گریزان باشد/ وز یاری ما یار گریزان باشد/ او عقل منور است و ما مست وییم /عقل از سر خمار گریزان باشد

این ارسال را بازنشر کرده است.
Alireza
Alireza

در بند بلای آن بت کش بودن/ صد بار بتر زان که در آتش بودن/ اکنون که فریضه‌ست بلاکش بودن /خوش باید بود وقت ناخوش بودن

Alireza
Alireza

یک شب غم هجران تو ای جان جهان/ با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان/ موسوم همه جان شد آن راز جهان/ با هشت زبان راز نماند پنهان

Alireza
Alireza

با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم/ باری به غمت به گرد عالم فاشیم/ چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم /سودای تو می‌پزیم و خوش می‌باشیم

Alireza
Alireza

تا ظن نبری که از تو آگاه‌تریم/ ما از تو به صد دقیقه گمراه‌تریم/ هر چند به کار خویش روباه‌تریم/ از دامن دوست دست کوتاه‌تریم

Alireza
Alireza

چوبی بودم بود به گل در پایم /در خدمت مختار فلک شد جایم/ در خدمت او چنان قوی شد رایم/ کامروز ستون آسمان را شایم

Alireza
Alireza

گفتم که مگر دل ز تو برداشته‌ایم /معلوم شد ای صنم که پنداشته‌ایم/ امروز که بی روی تو بگذاشته‌ایم/ دل را به بهانه‌ها فرو داشته‌ایم

Alireza
Alireza

گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم /خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم/ بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم /شایستهٔ تو نیم، چه تدبیر کنم

Alireza
Alireza

پر شد ز شراب عشق جانا جامم/ چون زلف تو درهم زده شد ایامم/ از عشق تو این نه بس مراد و کامم/ کز جملهٔ بندگان نویسی نامم

Alireza
Alireza

ای مه تویی از چهار گوهر شده هست/ زینست که در چهار جایی پیوست/ در چشم آبی و آتشی اندر دل/ بر سر خاکی و بادی اندر کف دست

Alireza
Alireza

با دل گفتم: چگونه‌ای، داد جواب /من بر سر آتش و تو سر بر سر آب/ ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب/ افتاده چنین که بینیم مست و خراب