Alireza
حقا که هم او بود اندر ید بیضا/ می کرد شبانی /در چوب شد و بر صفت مار برآمد/ زان فخرِ کیان شد
Alireza
یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی/ روشنگر عالم /از دیدۀ یعقوب چو انوار بر آمد /تا دیده عیان شد
Alireza
گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق/ خود رفت به کشتی/ گه گشت خلیل و به دل نار برآمد/ آتش گل از آن شد
Alireza
هر لحظه به شکلی بت عیّار بر آمد/ هر دم به لباس دگر آن یار بر آمد
Alireza
در بند بلای آن بت کش بودن/ صد بار بتر زان که در آتش بودن/ اکنون که فریضهست بلاکش بودن /خوش باید بود وقت ناخوش بودن
Alireza
یک شب غم هجران تو ای جان جهان/ با هشت زبان بگفتم ای کاهش جان/ موسوم همه جان شد آن راز جهان/ با هشت زبان راز نماند پنهان
Alireza
با خوی بد تو گر چه در پرخاشیم/ باری به غمت به گرد عالم فاشیم/ چون نزد تو ما ز جملهٔ اوباشیم /سودای تو میپزیم و خوش میباشیم
Alireza
تا ظن نبری که از تو آگاهتریم/ ما از تو به صد دقیقه گمراهتریم/ هر چند به کار خویش روباهتریم/ از دامن دوست دست کوتاهتریم
Alireza
چوبی بودم بود به گل در پایم /در خدمت مختار فلک شد جایم/ در خدمت او چنان قوی شد رایم/ کامروز ستون آسمان را شایم
Alireza
گفتم که مگر دل ز تو برداشتهایم /معلوم شد ای صنم که پنداشتهایم/ امروز که بی روی تو بگذاشتهایم/ دل را به بهانهها فرو داشتهایم
Alireza
گیرم ز غمت جان و خرد پیر کنم /خود را ز هوس ناوک تقدیر کنم/ بر هر دو جهان چهار تکبیر کنم /شایستهٔ تو نیم، چه تدبیر کنم
Alireza
پر شد ز شراب عشق جانا جامم/ چون زلف تو درهم زده شد ایامم/ از عشق تو این نه بس مراد و کامم/ کز جملهٔ بندگان نویسی نامم
Alireza
ای مه تویی از چهار گوهر شده هست/ زینست که در چهار جایی پیوست/ در چشم آبی و آتشی اندر دل/ بر سر خاکی و بادی اندر کف دست
Alireza
با دل گفتم: چگونهای، داد جواب /من بر سر آتش و تو سر بر سر آب/ ناخورده ز وصل دوست یک جام شراب/ افتاده چنین که بینیم مست و خراب