Alireza
در باغ چو شد باد صبا دایهٔ گل /بربست مشاطهوار پیرایهٔ گل/ از سایه به خورشید اگرت هست امان /خورشید رخی طلب کن و سایهٔ گل
Alireza
از چرخ به هر گونه همیدار امید/وز گردش روزگار میلرز چو بید/ گفتی که پس از سیاه رنگی نبود/پس موی سیاه من چرا گشت سفید
Alireza
عشق رخ یار بر من زار مگیر/ بر خسته دلان رند خمار مگیر/ صوفی چو تو رسم رهروان میدانی/ بر مردم رند نکته بسیار مگیر
Alireza
این گل ز بر همنفسی میآید/ شادی به دلم از او بسی میآید/ پیوسته از آن روی کنم همدمیاش /کز رنگ ویام بوی کسی میآید
Alireza
لب باز مگیر یک زمان از لب جام/ تا بستانی کام جهان از لب جام/ در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است/ این از لب یار خواه و آن از لب جام
Alireza
با می به کنار جوی میباید بود /وز غصه کنارهجوی میباید بود /این مدت عمر ما چو گل ده روز است /خندان لب و تازهروی میباید بود
Alireza
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت/ وز بستر عافیت برون خواهم خفت/ باور نکنی خیال خود را بفرست/ تا در نگرد که بیتو چون خواهم خفت
Alireza
نی قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت/ نی حال دل سوخته دل بتوان گفت/ غم در دل تنگ من از آن است که نیست /یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
Alireza
تو بدری و خورشید تو را بنده شدهست/ تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست/ زان روی که از شعاع نور رخ تو/ خورشید منیر و ماه تابنده شدهست
Alireza
بر گیر شراب طربانگیز و بیا/ پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا /مشنو سخن خصم که بنشین و مرو /بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا
Alireza
ای از گل سرخ رنگ بربوده و بو/ رنگ از پی رخ ربوده، بو از پی مو /گل رنگ شود، چو روی شویی، همه جو/ مشکین گردد، چو مو فشانی، همه کو
Alireza
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد /هم بیتو چراغ عالم افروز مباد/ با وصل تو کس چو من بد آموز مباد/ روزی که ترا نبینم آن روز مباد
Alireza
نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود /حال من از اقبال تو فرخنده شود/ وز غیر تو هر جا سخن آید به میان /خاطر به زار غم پراگنده شود
Alireza
یوسف رویی، کزو فغان کرد دلم /چون دست زنان مصریان کرد دلم/ ز آغاز به بوسه مهربان کرد دلم /امروز نشانهٔ غمان کرد دلم