Alireza
هر چند بسوختی به هر باب مرا/ چون میندهد آب تو پایاب مرا/ زین بیش مکن به خیره در تاب مرا/ دریافت مرا غم تو، دریاب مرا
Alireza
دیر است که دلدار پیامی نفرستاد/ ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد/ صد نامه فرستادم و آن شاه سواران/ پیکی ندوانید و سلامی نفرستاد.............سلام به همه دوستان
Alireza
از آمدنم نبود گردون را سود/ وز رفتن من جلال و جاهش نفزود/ وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود /کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
Alireza
بی روی تو، خونابه فشاند چشمم /کاری بجز از گریه، نداند چشمم/ میترسم از آنکه حسرت دیدارت /در دیده بماند و نماند چشمم
Alireza
عمری است که تیر زهر را آماجم/ بر تارک افلاس و فلاکت، تاجم/ یک شمه ز مفلسی اگر شرح دهم /چندان که خدا غنی است، من محتاجم
Alireza
گفتیم: مگر که اولیاییم، نهایم/ یا صوفی صفهٔ صفاییم، نهایم/ آراسته ظاهریم و باطن، نه چنان/ القصه، چنانکه مینماییم، نهایم
Alireza
هر چند که رند کوچه و بازاریم/ ای خواجه مپندار که بیمقداریم /سری که به آصف سلیمان دادند/ داریم، ولی به هرکسی نسپاریم
Alireza
آن حرف که از دلت غمی بگشاید/ در صحبت دل شکستگان میباید/ هر شیشه که بشکند، ندارد قیمت/ جز شیشهٔ دل که قیمتش افزاید
Alireza
رندان گاهی ملک جهان میبازند/ گاهی به نگاهی، دل و جان میبازند/ این طور قمار، نه چند است و نه چون/ هر طور برآید، آنچنان میبازند
Alireza
در مزرع طاعتم، گیاهی بنماند/ دردست بجز ناله و آهی بنماند/ تا خرمن عمر بود، در خواب بدم/ بیدار کنون شدم که کاهی بنماند
Alireza
پیوسته دلم ز جور خویشان، ریش است/ وین جور و جفای خلق، از حد بیش است/ بیگانه به بیگانه، ندارد کاری/ خویش است که در پی شکست خویش است
Alireza
آن کس که بدم گفت، بدی سیرت اوست. وان کس که مرا گفت نکو خود نیکوست .حال متکلم از کلامش پیداست. از کوزه همان برون تراود که در اوست
Alireza
در میکده دوش، زاهدی دیدم مست/ تسبیح به گردن و صراحی در دست /گفتم: ز چه در میکده جا کردی؟ گفت/ از میکده هم به سوی حق راهی هست
Alireza
فرخنده شبی بود که آن دلبر مست/ آمد ز پی غارت دل، تیغ به دست /غارت زدهام دید و خجل گشت، دمی/ با من ز پی رفع خجالت بنشست
Alireza
شیرین سخنی که از لبش جان میریخت/ کفرش ز سر زلف پریشان میریخت/ گر شیخ به کفر زلف او پی بردی /خاک سیهی بر سر ایمان میریخت